احلی چشمانت بود
آری تو طعم مرگ را پیشم عسل کردی . . .
تو
در تمامِ زبانها
ترجمهی لبخندی،
هر کجای جهان که تو را بخوانند
گُل از گُلِشان میشکفد
چشمانت
سونامی از خواستن
را در دلم راه می اندازد
دیگر توانی
در این جسم خسته
برای مقاومت نمانده!
مُردهشورم ببرَد
این که منم انسان نیست
مُردهای بیسر وُ پاست
که صدایی دارد
و کلامی که در آن یکنفر از دور تو را میخواهد
مُردهشورم ببرَد
سخت بشوید "من" را
بنشاند در قبر
خاک بریزد رویش
آب بریزد رویم
شاید اینبار درختی بودم
سایهای داشتم وُ یکنفر از دور آمد
خستگیهایم را
از تنش بیرون کرد
چشمهای تو
معنای تمام جملههای ناتمامی ست
که عاشقان جهان
دستپاچه در لحظهی دیدار
فراموشی گرفتند و از گفتار بازماندند
کاش میتوانستم ای کاش
خودم را
در چشمهای تو
حلقآویز کنم...