قسمت اول:

برای چندمین بار بود که به دیدار حضرت ماه میرفتم، اما این بار فرق می کرد!

منتظر بودیم آقا لب تر کند ، منتظر بودیم آقا دستور دهد و تا ما جان دهیم.

مظلومیت فقط با شما معنا می شود، تنها بودن ، با شما معنی می شود.

بغضی که با دیدن شما تبدیل به اشک می شود ، لذت بخش ترین بغض ها و اشک هاست.

دیروز یک پدر بودید برای مسئولین برای همه مردم ایران.

آنجا که گفتید هیچکس حق ندارد ، مذاکره کنندگان مارا سازش کار بنامد ،گوش خیلی ها  را کشیدید(خودم)

و آنجا که گفتید اگر مذاکره نتیجه نداد ، باید بر روی پای خود بایستیم کشیده ای محکم بود ، بر صورت همه ما ، که تمام راه را ، آمریکا می دانیم و بس!

قسمت دوم:

تمام طول مسیر رفت و تمام مسیر برگشت را به شما و مسئولین کنارتان فکر می کردم.

 وقتی مسئولین را کنار شما میبینم ، بی اختیار یاران مسلم در ذهنم تداعی می شود.

(مسلم زمانه در عاشورای هشتاد و هشت  بهتر بگویم هشتاد و اشک شمسی، در گودی قتلگاه «ولی عصر» و «هفت تیر» ندای هل من ناصر سر می دهد و آن ها  دنبال ثواب گریه ها هستند و مثل همیشه از قافله جا ماندن.)

این روزها تمیز دادن مرد از نامرد ، مومن از منافق ، در وقت حادثه ممکن است ، نه در وقت عافیت!

بیایید این بار نگذارید که کار امام به ندای «هل من ناصر...» و «هل من معین...» کشیده شود. عاشورا نمازی ست که «یا الله» ندارد.

باید برسانی خودت را، قبل از «رکوع» امام در بین «صفوف» جماعت. اما اگر دیر رسیدی و امام را در «سجده» دیدی، دیگر نمازت قضاست...

قسمت سوم:


آتش فتنۀ اموی را

حسین با خونش 

خاموش کرد!


پی نوشت:

ما را از فتنه هراسی نیست!

خون در رگهایمان

بی قراری می کند